تبلیغات
پرواز ققنوس در مسیر زندگی - گم شده ی من!
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
گم شده ی من!
نوشته شده در یکشنبه 20 دی 1394
ساعت : 11:40 ق.ظ
نویسنده : موسی خان صدر افضلی

نویسنده: موسی خان صدر افضلی.

گم شده ی من!

یادش بخیر:

او از توابع ولایت غزنی بود ، همیشه به دهاتی بودنش افتخارداشت ، ساده لوحی اش بیشتر از همه چیز اش نمایان بود. همواره می کوشید خودش را به فرهنگ و فرهنگیان علاقه مند نشان دهد. بیشتر از دو سال می شد باهم آشناشده بودیم ، اولین برخورد ما در جامعة الإسلام بود ، نزدیک شام نه بلکه شام شده بود ، در اطاق شماره ( سی ) معرفی شده بود ، با خود کتابی زیادی که در کمود چیده بود ، آورده بود ، چند سالی در مدرسه ی دینی درس خوانده بود اما شبه اهالی آنجا نبود ، با موهای بلند و کود شلوار خیلی استعمال شده آمده بود. اکثر اوقات می خندید ، میکوشید تاخارج شدنش از خاتم النبیین را به نفع خود و ثبوت افراط گری مدیرآنجا توجیه کند. شب در مسکن ما بود ، آن شب لبخندهای اجباری زیادی داشت از بیرون شدنش میگفت راضی ام اما چهره و اوضاع حاکم اش این را نمی گفت ، باهم معرفی شدیم سعی میکرد با من یکی بعنوان هم ولایتی بیشتر صمیمی شود خیلی پر حرف بود ، از اوضاع سیاسی و اجتماعی و.... غزنی میگفت از انجمن ها و مجموعه های شعری ، از علامه و اقبال و شریعتی و مطهری یاد میکرد ، خودش را شاعر و نویسنده و اهل قلم معرفی کرد ، لب تاب ظاهرا دسته پنجم داشت در حالیکه با نوارچسپ های رنگارنگ پوشیده شده بود. تناقض زیادی در حرفهایش دیده می شد. چند روزی با شوق و علاقه ی خاصی در تمامی برنامه ها شرکت داشت ، بعدها کم کم دل سرد شد ، علاقه به درس و مطالعه اش را فیسبوک دزدید. رفت و آمدهای غیرعادی داشت ، کم کم عاشق نماشد باخودش زمزمه های داشت ، گاهی اسم نزدیک ترین دوستانش حتی از خودش را فراموش می کرد نمی دانم این کارش عمدی بود یاغیرعمد ولی این کارش را باکارمشابه نمی دانم افلاطون یا سقراط و یاهم ارسطو توجیه میکرد ، حرکت های عیجیبی از او سر میزد ، بزودی زبان زدهمه شد. نزدیک به چهارماه باهم ماندیم ولی در یک روزی در حالیکه تازه از سفرغزنی برگشته بود ، با حکم اخراجش مواجیه شد. خیلی حیرت زده شده بود گویا انتظار و یاهم آماده گی اش را نداشت. بادل شکسته از جامعة الإسلام دومین مسکن برگزیده اش نیز خارج شد. از من جویای جای شب باش شد برایش خاتم الأنبیاء را پیشنهاد کردم با اکراه و نا چاری راهی آنجاشد. نمی دانم آنجاچه گذشت ولی به غیرعادی شدنش افزوده شده بود. روزیکه در مسکنش جویای احوالش شدم با ذکرجمله ی ( از کجا تا به کجا ) از سرنوشت اش گله داشت . ظاهرا تغییراجباری مکان تأثیر منفی به او گذاشته بود. از سومین مسکنش نیز بدلیل رفت و آمدهای غیرعادی اخراج شد. چندی بعد با شرکت در آزمون جامعة المصطفی وارید آنجاشد. از رفتن به آنجا خوشنود بود اما با تأسف که ماندنش در آنجا نیز دیر نپایید ، ظاهرا با اتهام غیر حاضیری بیش از حد ، ماندنش در آنجا نیز به حالت تعلیق در آمده بود. گاهی میگفت عاشق یکی است اما پیدا بود که این عشق یک طرفه است ، طرف مقابل اصلا خبر نداشت. از تپه ها و کوهای که در زاد گاهش بود با داشتن خاطره های زیادی از رمه چرانی اش در ایام کودکی یاد میکرد ، با کوه ( بوغوند ) خیلی صمیمی بود و چشمه ی که اسم نداشت. قطعه شعری را که میگفت از یک دختر شاعر است ، همیشه همراهش داشت. ظاهرا از کتاب خانه ی که در نوآباد غزنی بود بدست آورده بود ، به قول خودش این دختر شاعر دم بخت شعرش را برای او سروده و آنجامانده بود. بالحن خاصی آنرا زمزمه میکرد. از ظاهرش پیدا بود که در خلوت با خواندن آن ، حس گریه کردن دارد.

میگفت شاعرم اما ظاهرا هیچ کسی مثل من حتی یک مصرع از شعرش را هم ندیده بود ، تمام نویسنده ها را نقد لفظی میکرد از ( اسد بودا ) و ( علی امیری ) و امثال اینها خوشش نمی آمد. خیلی کوشید تا در کمپاین انتخابات ریاست جمهوری سهمی داشته باشد. چندین بار در غزنی بمن مراجعه کرد اما باخرج تلاش زیاد چیزی دندان گیرش نشد. دوست داشت زیاد تر از آدرس دانشجو و نویسنده معرفی شود تا طلبه یا شیخ ، خودم چندین بار شاهد این عمل اش بودم. در یکی از دفاتراحزاب سیاسی خود را ماستر و سطح تمام معرفی کرده بود در حالیکه دوازده هم نداشت. مدتی مدیر مسئول نشریه غزنه سلام بود ، از آنجاهم اخراج شد باز هم خود ش را مقصر نمی دانست. از آن پس کوشید تا وارد تشکل بنام ( جامعه مدنی آسایش ) شود ولی ظاهرا مسئول آنجا زرنگ تر از آن بود که او فکر میکرد ، آنجا هم نشد. در انتخا با ت شرکت نکرد و دلیل اش اش را در صفحه ی مجازی فیسبوک چنین نوشته بود: ( اشرف را لایق رای خودم ندیدم و عبدالله خایین است و از این قبیل... ) ، من یکی این طرز تفکرش را نقد کردم اما این نقد به مزاقش خوش نیامد و ( اند فرند ) شدم ، کلا از جریان انتخابات خوشش نمی آمد ، روزی از یکی از دوستانش که هوا خواه تیم تحول و تداوم بود در صفحه ی مجازی فیسبوک نقد کرد که چرا شریک کمپاین است و هوا خواه اشرف غنی.

 

قصه کوتاه !

او را ما بنام میثم می شناختیم ، منتظری تلخص میکرد و با تقلید از دیگران کلمه ی صحرا را نیز پسوند نام خود میکرد ، از ( بیست و پنج الی بیست و هفت ) سال سن داشت ، دارای قد متوسط و باریک اندام ، و چند تار ریش زرد رنگ بود.

روزی در نزدیکی قوماندانی غزنی برخورد اتفاقی نمودیم تا قوماندانی همراهی اش کردم ، این آخرین دیدار ما بود و از همه چیز خسته به نظرمیرسید. گفت دیگر از کابل خسته شده ام ، آنجا نخواهم رفت میگفت برای ادامه ی زندگی در ولسوالی خواجه عمری میروم. بعد از خدا حافظی آنروز از لحظه ی که وارد کوچه ی امنیت شد دیگرا ز او خبری نیست. حتی از فیسبوک و وبلاک اش هم خبری نیست شماره تلفن اش را که اصلن نگو ، واقعن نمی دانم این دوست عجیب غریبم کجاست اما هر جا است خداوند یارش باشد. امیدوارم اسمش را فراموش نکند. به امید دیدار دوباره. باهمه ی اتفاقات دوستش دارم .

موسی خان صدر افضلی

کابل، 17/8/1393 خورشیدی.


این مطلب را به اشتراک بگذارید
 



با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و در بهتر شدن كیفیت مطالب این سایت مازا یاری کنید...........ممنون از لطف شما (مدیر وب سایت).
What is a heel lift? یکشنبه 15 مرداد 1396 02:38 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about پرواز ققنوس در مسیر زندگی - گم
شده ی من!. Regards
maudemlenar.wordpress.com جمعه 13 مرداد 1396 07:28 ب.ظ
Hello Dear, are you truly visiting this web page daily, if so after that you will
without doubt take good knowledge.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر