تبلیغات
پرواز ققنوس در مسیر زندگی - بمانیم یا برویم
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
بمانیم یا برویم
نوشته شده در یکشنبه 20 دی 1394
ساعت : 02:46 ب.ظ
نویسنده : موسی خان صدر افضلی

نویسنده: موسی خان صدر افضلی.

بمانیم یا برویم

تبلیغات گسترده و دامنه دار پیرامون چگونگی اوضاع و احوال سیاسی کشور در سال (2014) میلادی ، مدّتی است که ذهن و روان هر انسان افغان را به خود مشغول کرده است. تعبیر و تفسیرهای تحلیل گران مسائیل سیاسی ، رسانه ها ، مبلغین مساجد و همه کسانیکه اندک فرصت به هر مناسبتی که برای سخن گفتن می یابند و چند تا مخاطب پیدا میکنند ، گوشه ای از سخنانش مربوط به این موضوع است. محصلین دانشگاه ها ، متعلمین مکاتیب ، طلاب حوزات دینی ، اساتید ، معلمین همه و همه فکر و ذکرش این شده که در 2014 چه خواهد شد. سر برگ اخبار روزنامه ها را نیز همین موضوع تشکیل میدهد. حتی کار گران عادی و مزدکاران که همیشه سر گرم کار بودند و تمام خواسته اش بدست آوردن یک کار خوب بود که بتواند همان روزش را سپری کند ، آنها نیز به این فکر فرو رفته اند. و من نیز یکی از آنهای هستم که به عنوان یک محصل که اندکی با قلم و کتاب و روزنامه و اخبار سر و کار دارم باید به این فکر باشم. بعد از ظهر یکی از روزهای درسی که در دانشگاه بودم با یکی از هم کلاسی هایم در این رابطه تبادل نظر داشتیم. هر کدام نظر بخصوص خود را داشتیم او معتقد بود که اگر بخواهیم به درس و تحصیل خود ادامه دهیم باید هرچه زود تر از هر راهی ممکن ترک وطن گوییم آخر این روزها کشورهای همچون ترکیه ، هندوستان ، استرالیا و............. خیلی بورسهای تحصیلی برای جذب محصلین افغان دارند. اما من یکی مخالف او بودم و به نظر من این کار خیلی کشنده ای وقت و ضایع کننده ای عمر ما بود زیرا ما اکنون داشتیم سال سوم راسپری میکردیم و دیگر فرصت از اول گرفتن را نداشتیم و از طرف دیگر با مدیریت نابسامان توزیع بورسها برای امثال ما به عنوان یک فرزند دهکده ای دور افتاده از توابع ولایت غزنی آنهم از ملیت که تا دیروز بودنش در افغانستان حتی در بین صخره ها آنهم محروم از همه مزایای زندگی طبیعی ، جرم شمرده میشد. نیز آگاهی داشتیم ، لذا چانس برنده شدن خیلی کم بود. کم کم این فکر که چگونه از این سر درگمی راه نجات را بیابم تا بتوانم حد اقل به دروسم ادامه دهم داشت ذهنم را خسته میکرد. چند روز بعد که از رفتن دوتا از آشناهایم به کشور ترکیه که سال سوم دانشگاه کابل بودند آگاهی یافتم دیگر توان رفتن به درس را نداشتم. احساس عجیبی داشتم گویا بزودی همه چیز را ترک گفته و سر نوشتم را طوری دیگر رقم میزدم. سال ( 2014) میلادی یگ هیولای وحشی و ترسناکی شده بود که به شدت از آمدنش دلگیر شده بودم و هردم زمان باقی مانده را می شمردم. شاید چند ماه بیشتر فرصت نداشتم. نشود دوباره صحنه ای تفنگ و تفنگ سالاری و دهشت افگنی و چور و چپاول فرا رسد؟ نشود دوباره دروازه های مکاتیب و دانشگاه ها را قفل سنگی بزنند و یا هم مرکز و مقر غارت گری بسازند؟ گویا با تصویر خیالی میدیدم که گوشه ای از ساختمان دانشگاه را از ضربات شلیک راکت های پی در پی به جرم بی دفاعی از خودش شاید هم به جرم اینکه چرا مرکز تحصیل دانشجویان افغان بوده ، آتش گرفته است. دود بر آمده از ساختمان مکتب یکی از مناطق دور افتاده ای " ولسوالی ناهور " از توابع ولایت "غزنی" بنام ( سنگ الماس )(1) که روی تابلو اش باخط درشت نوشته بود (مکتب متوسطه سرور کائینات ) (2) ، آب چشمانم را بی اختیار بیرون میکشید. بیاد داشتم که مردم ، اساتید و شاگردان مکتب از جنگ و تفنگ و ترور و طالب ، سخت وحشت داشتند. در همین حال خاطره ای بیادمانده نی از دوران مکتب ام را بیاد آورده و به سرعت تصویرش را پیش چشمانم گذراندم . خاطره ای که از صنف دوازدهم مکتب ( لیسه جلگه بهادر ) (3) در ذهنم داشتم. خاطره ای که بدون شک در ذهن همه ای هم کیلاسی هایم ، اساتید ، شاگردان مکتب مذکور و همه ای مردم آن محل وجود دارد. روزی حوالی ساعت (9) بجه صبح زیر خیمه های نیمه بر افراشته ای درسی مکتب مذکور که از فرط شدت تابیدن آفتاب سوزان تابستانی مدت چند سال مداوم بالای میله های آهنی نه بصورت یک خیمه بل بصورت چند تکه ای فرسوده در آمده بود ، مشغول درس بودیم طبق معمول تمام شاگردان در صنفهای شان مشغول درس بودند. آنروز ما مضمون ریاضی داشتیم و استاد ما مثل اکثر روز ها عادتاً به صنف نیامده بود. خیمه ای درسی ما در یگ بلندای که قبلا آنجا تعمیر مکتب بود و حالا بصورت یک مخروبه در آمده بود ، دور تر از دیگران بود. من و هم کلاسی ام ( امین ) که موتور سایکل ایرانی را در مکتب می آورد باهم گفتیم حالا که درس نداریم خوب است برویم تا "بازار"(4) که پایین تر از مکتب بود تاساعت بعدی دوباره بر گردیم. همین طورکه داشتیم سوار بر موتور در حالیکه ( امین ) راننده و من هم پشت سرش از ساحه مکتب خارج می شدیم ناگهان توجه مارا "موتورسواری"(5)  جلب کرد که به سرعت تمام از سرک عمومی از سمت پائین دره که نهایتاً به "ولسوالی اجیرستان"(6) وصل میشد ، به طرف بالای دره در حرکت بود. این شخص عادی به نظر نمی رسید ، لنگی سفید رنگی را به سر داشت و باآن تمام صورت بجزچشمانش را پوشانده بود ، پتوی سفید رنگی را بدور خود پیچانده و یک نماد کامل از طالب را بخود گرفته بود و با سرعت تمام طوریکه گَرد برآمده از سرعت موتورش از دور نمایان بود از ساختمان های "بازار"(7) بیرون شده و به طرف بالای دره میرفت. چون ما هر روز می شنیدیم که در "ولسوالی اجیرستان"(8) طالبان به مکاتیب حمله ور میشوند و سال قبل اش نیز ساختمان مکتب "سرور کائینات"(9) ضربه ای راکت آنان را تجربه کرده بود. به محض دیدن این نماد از طالب خون در بدنم از جریان افتاد و با خود گفتم آمدند ، اینبار نوبت مکتب ما است ، دیگر باید فرار کرد. اما چون ساحه ای مکتب از سرک عمومی کمی دور افتاده بود و همه بی خبر و سرگرم درسهای شان بودند و اولین کسی که متوجه این حادثه شده بود من بودم حتی "امین" هم صنفی ام که راننده موتور بود نیز متوجه نشده بود ، باخود گفتم (باید این خبر را هرچه زود تر به مکتب برسانیم تاهمه فرار کنند). "امین" را با صدای بلند فریاد زدم نگهدار ( اِیسته کُو ، اِیسته کُو ) (10) ، او موتورش را متوقف کرد و با تعجب پرسید چه شده؟ گفتم پایین را ببین طالبا آمدند. او به محض دیدن آن شخص ترس و اضطراب تمام بدنش را فراگرفت و فریاد زد پایین شو ( تاشُو ) (11) که من بر گردم و هرچه زود تر مکتب را خبر کنم. من از موتور پایین شدم و او سریع مسیرش را عوض کرد و بر گشت. همین طور که با سرعت به طرف مکتب می رفت با صدای بلند فریاد میزد که: فرار کنید ( تُوتّاکِین طالبُو اَمادْ ) (12) اما من ، که در وسط راه تنها مانده بودم ایستادم و آن موتوری را تماشامیکردم که نهایتاً کجا میرود. دیدم که از راه باریک و فرعیی که از سرک عمومی جدا شده و نهایتاً به مکتب وصل می شد راهی مکتب شده و ناگهان تغییر مسیرداد. ترس و وحشتم بیشتر شد ، مات و مبهوت در وسط راه ایستاده بودم او هر لحظه به من نزدیک تر می شد و من نگاه میکردم ، حسّ عجیبی داشتم گویا تصویری به آتش سوختن خیمه های کهنه و فرسوده ، اما بسیار دوست داشتنی مکتب را که سالها در زیر آنها درس خوانده بودم و بیشتر از هر چیزی به آنها عادت کرده بودم و دوست شان داشتم ، پیش چشمم می دیدم ، گویا میدیدم که دیگر آن تکه های که حتی رنگ اش را نیز به آفتاب داده بود ، قادر به سواری میله های مغرور که بعد از سوختن سوارش نیز هممچنان استوار خواهد ماند ، نیست. چون اینک دیگر به اکراه و اجبار رنگ جدیدی به خود میگرفت و آن رنگ تاریکی و جهل و خرافات بود که ازآن به رنگ ( سیاه ) تعبیر میکنند و دیگر قادر به سایه افگندن و جلوگیری از تابیدن مستقیم نور خورشید تابستانی به چهره های به ظاهر "خاک آلود" ساکنین آنجا که حد اقل نیمی از روزش را آنجا با (x + y  ) سپری میکردند ، نبود. چون نماد جا مانده ای آتش ( یعنی "خاکستر"را ) به خود میگرفت. گر چه کودکان به بازی کردن با خاکستر علاقه مند اند اما اینجا خیلی کسانی دیگر نیز بودند که به شدت از خاکستر متنفر بودند و آن را با ( پوزبسته ) به ( کثافت دانی ها ) می انداختند و یا آن را برای آب کردن برفهای بهاری بالای زمین های شان می پاشیدند.بالأخره کار بجای رسید که این "موتوری" با سرعت که داشت از کنارم رد شد و چند قدم مانده به ساحه ای مکتب به چالاکی و بایک " تک چرخ "(13) از راه دیگری به داخل بازار بر گشت و ناپدید شد. درست در این زمان بود که دیدم بعضی از اساتید مکتب از همه جلو تر و شاگردان معصوم و کوچک "مخلوط از پسران و دختران" از دنبالش هر کدام به هرطرف و ازهر راه ممکن با فریادها و هیاهوی همچون ( واه خدایا ، فرارکنید ، طالبا آمدند و........) راهِ فرار را گرفته اند. اینجا نا خود آگاه اشک در چشمانم حلقه زد ، نمی دانستم چرا؟ شاید از تماشای این صحنه ای فرار کودکان و اساتید آنجا بود که با باختن رنگ چهره های شان باشتاب میدویدند. چون با چشمان خودم دیدم که خیلی از شاگردان کوچک حتی کفش هایش را جاه مانده بودند و پاهای برهنه ای شان را "خار ، سنگ ، و ریگهای" آنجا نوازش میکرد. اما آنها آنزمان فقط یک خواسته داشتند ، و آن اینکه از این جریان جان سالیم بدر برند و از حمله ای ناکسان به بالای صنف درسی ، تنها خیمه ای آرامش شان که آنان را در اولین روز ورود شان به آشنای با ( "الف" و به تعقیب آن "ب" و....) تشویق کرده بود، اول تر از همه به "مادران" شان که خود در مقابل مکتب ( دَه طرف گِیرُوْ )(14) که بالای زمین های زراعتی برای چیدن سبزی بر آمده بودند ، در حالیکه چادران شان را به دندان گرفته و یک دست اش را برای جلوگیری از نور آفتاب به پیشانی شان سا یبان چشمهای شان ساخته و دست دیگر را با علف داشته اش به کمر گرفته و صحنه ای فرار و غلتیدن و دوباره ایستادن و سپس فرار پسرش را تما شا میکرد و صدای اطفال شان را که هردم فریاد میزدند: واه مادر ، واه مادر( وایْ آبَیْ ، وایْ آبَیْ ) (15) می شنید ند ، خبر دهند. اما من در این میان دلم بحال " دخترانی " سوخت که بالا ترین صنف " طبقه اناث " (16)  را تشکیل میدادند ، شاید آنان خود را بیشتر در معرض خطر می دید ند و از طرف دیگر همچون کودکان کوچک پای فرار نیز نداشتند و این را نیز می دانستند که طالبا به صورت دختران مکتبی " سَمْ" میپاشند. به قول یکی شاگردان مکتب که میگفت: وقتی رفتم داخل صنف دختران ، آنان مشغول درس بودند و من که از فرط دویدن و ترسِ داشته ام به شدت " نفس نفس " میزدم ، با شتاب فریاد زدم: (هَهْ..هَهْ..فَ...فَ...فرار..هَهْ..هَهْ..کنید..هَهْ..هَهْ..هَهْ..طالبا..هَهْ..هَهْ..آ..آ..مدند ). آنان باپیش زمینه ی فکری که داشتند به محض شنیدن این کلام چنان از خود بی خود شدند که دیگر پاهای شان توان رفتن و زبان های شان یارای گفتن نداشتند. آنان که ایستاده بودند با افسرده گی و پژمرده گی روی زمین نشستند و آنان که نشسته بودند همانطور ماندند چشمان شان را به دهان من که به شدت " نفس نفس " میزدم ( هَهْ...هَهْ...هَهْ.... )  دوخته بودند ، با آنکه میخواستند حرف بزنند اما نمی توانستند ، رنگ صورت های شان را نمی توانم توصیف کنم چون از بعضی ثابت نبود و از بعضی اصلن رنگ نداشت. دوباره فریاد زدم ( آخر بر خیزید ، فرار کنید ، همه رفتند ، زود باشید و....) ، دیدم به یکباره گی همه به گریه افتادند و اینجا بود که من نیز گریه ام گرفت. همه بلند شدند و تمام و سائیل مکتب (همچون " کتاب ، قلم ، کتابچه ، کِیف و.... ) اش را به جا مانده و حتی بعضی کفشهای شان را به پا نکردند ، یکی از پنجره ، یکی از دروازه ، هر کدام از هر راهی ممکن پا به فرار گذاشتند اما از چهره های شان معلوم بود که امید موفقیت به فرار را از دست داده اند. اما من که می دیدم همه دارند فرار میکنند گفتم ( چه کارکنم ، بمانم یابروم ) ، با عجله خودم را به ساحه ای مکتب رساندم ، همه رفته بودند و یاهم می رفتند ، کسی برای ماندن و محافظت از مکتب شان آماده گی نداشت. کمی پیش تر رفتم دیدم که چند تا از " اساتید و شاگردان بزرگتر"  گیردهم آمده اند و ظاهرن حدّا قل بزودی قصد رفتن نداشتند ، شاید هم میخواستند آخرین افرادی باشند که از این جا میروند. و شاید هم منتظر آخرین خبر بودند. خودم را به آنان رساندم و چشم دیدم را باز گو کردم یکی از اساتید که " زَرَنْگْ " (17) تر از همه بود از ( برگشت سریع آن "موتوری" بدون داخل شدن به ساحه ی مکتب ) ، خیلی متعجب شده بود. نا گاه صدا زد: ( من شک دارم که طالب بوده باشد ، باید به "بازار" (18) بروم ). او با چند تا از شاگردان که همرای اش میکردند ، از راه پشت بازار به داخل رفتند. من و تعدادی از شاگردان که اکثراً هم کیلاسیهایم بودند با دوتا از اساتید با آنکه شدیداً ترسیده بودیم اما بالای تپه ای بلندی که آنجا بود منتظر آنان ماندیم. چون ساختمان حوزه ای دینی در نزدیکی ما بود میگفتیم اگر آمدند به آنجا پناه میبریم. و آن بلندی مکان خوبی بود هم برای دیدن آمدن طالبان و هم برای تماشای شاگردان که در حال فرار ازساحه ی مکتب دور تر شده بودند. تماشای این ماجرا حسّی عجیبی به انسان میداد. نمی دانم که آن پدران و مادران که ازدور ( بعضی از محل کارشان و بعضی از بالای بام خانه های شان و.....) ، باحیرت میدیدند ،  چه حسّی داشتند ؟ آنانی که صبح گاه فرزندان شان را برای آموختن ( " ښونکی " یعنی " معلم " و یاهم " ښونځی " یعنی " مکتب ") فرستاده بودند ، با دیدن این حادثه چه فکر میکردند؟ و نیز نمیدانم که آن دختران در حال فرار ، که هر روز از " سَمْ " پاشی به صورت دختران مکتب و یاهم "سنگسار" شدن شان می شنیدند، چه حسّی داشتند ؟ و نیز معلمین که هر روز قتل همتا یا نش را آ نهم با ( " کارْدِکُندْ " و یا هم " تارْ " ) می شنیدند ، چه فکر میکردند ؟ اما من یکی حسّی داشتم که نمی توانم آنرا ذریعه " قلم " بر روی " کاغذ " بنویسم ، و یاهم ذریعه ای " کِیبُورْدْ " روی " مانِیتُور کامپیوتر " پیاده کنم. حسّی که فقط میتوانم خودم خوب احساس کنم و به دیگران حتّی نمیتوانم به آن صورت واقعی اش باز گوکنم. بعد از گذشت (15 الی 20 ) دقیقه ، همین طور که داشتیم سخت منتظر در یافت جدید ترین خبر بودیم ، دیدیم که آنان که به بازار رفته بودند ، بر گشتند. هر کدام از ما برای زود تر شنیدن خبر جدید از دیگری پیشی میگرفتیم ، همینکه به آنان رسیدیم دیدیم که حالت وحشت زده گی و اضطراب آنان به قهر و غضب مبدل شده و یکی از آنها بدون سوال " بالحن بسیارجدی "  گفت: ( به نظرم هیچ خبری نیست ، همین احمق های روی بازار بوده اند ، ما کدام چیزی که حکایت از آمدن طالبا کند ندیدیم ، از دوکانداران که پرسیدیم بعضی اصلاً خبر نداشت و یکی دو تاهم که دیده بودند بسیارحالت عادی داشتند گویا هیچ خبری نشده ). سپس همه گی به بازار رفتیم و چیزی دست گیر مانشد. اما بزودی ( بعداز ظهر همان روز ) توسط (اداره مکتب ) کشف شد که یکی از شاگردان مکتب به همکاری چند تا از هم کیلاسی هایش و دخالت دوتا از دوکانداران ، برای ترساندن اهالی مکتب این جریان را براه انداخته و نمادی از آمدن طالبا را به نمایش گذاشته بودند. من با آنکه نفس عمل آنها راپیش خودم تقبیح کردم برایم یگ نمایشگاه جالبی بود شاید برای خیلی از هم قطاران من جالب بوده باشد. از آن حادثه خیلی چیزها را متوجه شدم ، شدت و حشت از طالبان را ( اولاً در خودم ) و سپس در همه ی مردم متوجه شدم ، عاقبت مکتب سوزی و جنگ و غارت گری را از همان نماد کوچک دریافتم و دیدم بعضی از اساتید حتّی از شدّت ترس و وحشت به (چراگاه ها ی حیوانات) رفته و خود را سرگرم چراندن آنان کرده بودند و بعضی بالای زمین های زراعتی رفته و ( بِیل و کُلنْگْ ) بر داشتند ، تا اگر دشمن بیاید خود را مسئول حیوانات و یاهم دهقان معرفی کنند ، و بعضی خودرا همان روز به محله ی دیگری رسانده و حتی ( 2  الی 3 ) روز بعد از این ما جرا به مکتب و حتّی به خانه اش بر نگشتند. این خاطره ای بود که بعد از به تصویر کشیدن آن کم کم ( 2014 ) را با آن شبه میدیدم و با خود میگفتم اگر (2014 ) ، یک ما جرای واقعی از این نماد ساختگی کوچک را به خود جاه داده باشد چه خواهد شد. و آنگاه سر نوشت ما و هم قطاران ما به کجا خواهد رسید. این بود که چند روز بعد در یگ صبح گاهی من و چند ی ازهم قطارانم مصمّم شدیم که در "بورسیه"ی که از طرف کشور " ترکیه " برای جذب محصلین افغان چندی پیش آمده بود و داشت روزهای پایانی موعد ثبت نامش را سپری میکرد ثبت نام کنیم. و قاطعانه تصمیم گرفتیم که در صورت قبولی باید ترک وطن گفت. اما حالا که می اندیشم اگر همه ای مردم افغانستان افکار همچون من و همقطارانم داشته باشند و خوشبختی خویش را در غیر وطن بجویند ، پس تکلیف ( حُبّ ٱلوَطنْ مِنَ ٱلإ یمان ) (19) چه خواهدشد؟ اگر همه ، بجای دفاع از تمامیت ارضی و.........وطن ، آنرا بجا نهند و از هر راهِ ممکن سعادت خویش را در امثال ( ترکیه ) بجویند ، پس چه کسی از این خاک دفاعیه دهد؟ و چه کسی آنانی را که توان پَریدن ندارند و در روزگاری قبل که شبه ( 2014 ) بود ، بالهای شان را از دست داده اند ، آنانی را که امروز ( در صحنه ای دموکراسی ) نیز " گَرْد " فراموشی ، از چشم های سردمداران ما پنهان کرده و ناچار اند اینجا بمانند ، پناه دهد. چه کسی از ساختمان های مکاتب و دانشگاه های که سالهای سال همین افرادی را که امروز از همه جلو تر راهی کشورهای دیگر اند ، به خود جاه داده و پرورش شان داده بود ، دفاع کند ؟ آنگاه مهاجم که خواهد بود و مدافع کی؟ آیا افغانستان به کشور ایران ملحق خواهد شد یا پاکستان و یا.........؟ و یاهم شاید میدان هوائی هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا وجهان غرب میشود ؟ و یاهم.........؟ و یاهم.........؟ و یاهم....؟

موسی خان صدر افضلی

کابل ، جامعة الإسلام 21 / 6 / 1392 خورشیدی.

 

پی نوشت ها:

(1)     یکی ازمناطق جرغی وصی محمدوساحه مرزی بین بهادروجرغی درولسوالی ناهورولایت غزنی.

(2)     مکتب که درساحه سنگ الماس قراردارد.

(3)     مکتب که درمنطقه میانه جلگه بهادرقراردارد.

(4)     "بازار" که درمنطقه میانه جلگه بهادرقرارداردوبنام "بازارمیانه" معروف است ، این بازار درپایین مکتب موقعیت دارد.

(5)     شخص که سواربرموتورسایکل ونمادطالب رابه خودگرفته بود.

(6)     یکی ازولسوالی های ولایت غزنی که درقسمت غرب ولسوالی ناهورقرارداردوپشتون نشین است.

(7)     همان بازارمذکور.

(8)     همان ولسوالی مذکور.

(9)     همان مکتب مذکورکه درساحه سنگ الماس موقعیت دارد.

(10) لفظ محلی هزارگی که معادل آن به دری میشود(توقف کن).

(11) لفظ محلی هزارگی که معادل آن به دری میشود(پایین شو).

(12) لفظ محلی هزارگی که معادل آن به دری میشود(فرارکنیدطالبان آمدند).

(13) "تک چرخ" حرکت خاصی که موتورسواران ماهرآنرا انجام میدهند.

(14) لفظ محلی هزارگی که تقریبا معادل آن به دری میشود(به طرف مقابل).

(15) لفظ محلی هزارگی که معادل آن به دری میشود(وا ه مادر واه مادر) ومعمولادرحالات اضطراری این  جمله رامیگویند.

(16) بالاترین طبقه ای اناث مکتب" لیسه جلگه بهادر" رادرآنزمان "صنف هفتم" تشکیل میداد.

(17) شخص که هوشیارترازدیگران به نظرمیرسید به اسم "رمضان " ومعروف به "استادرمضان".

(18) همان بازارمذکور.

(19) مقوله مشهورعربی.


این مطلب را به اشتراک بگذارید
 



با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و در بهتر شدن كیفیت مطالب این سایت مازا یاری کنید...........ممنون از لطف شما (مدیر وب سایت).
Foot Complaints شنبه 14 مرداد 1396 03:24 ق.ظ
It's in point of fact a nice and helpful piece of information. I am happy that you shared this helpful information with us.
Please keep us up to date like this. Thanks for sharing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر